آروا

 

 

 

ازایـــــــن تـــــــکرار ساعت هــــــــــــا

از این بــــــــیهوده بودن هـــــــــــا

از این بـــــــیتاب ماندن هـــــــــــا

از ایـــــــــن تـــــــــردید ها ، نــــــیرنگ هـــــــا

 شکـــــ هــــــا خیانـــــــت ها

از ایـــــــــن رنــــگین کـــــــمان سرد آدمــــــــها

و از ایــــــــن مـــــرگ باور ها و رویـــــــا هـــــــــا

پــــــــــــریشانم ... دلـــــــــم پــــــــــــــــــــــــــــرواز می خواهد...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٤ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

شڪــــ نـڪــــن

. . .!



آینــده اےخــواهـــم ســاخـتـــ ڪــہ





"
گــذشتـہ ام " جـلـویـش زانــــو بـــزنــــد . . . !



قـــرار نیـــســتـــ مــن هـــم دلِ ڪَــســے دیـــگر را بســوزانــم . . . !



برعــڪــس ڪــســے را ڪــہ وارد زندگیــــم میــشــــود



آنـــقـــدر خوشبــ♥ـــخـتـــــ مــے ڪـنــــم ڪـــہ



بـہ هـــر روزے ڪـہ جــاےاونـیـستـے



بــہ خــودت " لـعـنـــتـــ " بــفـــرسـتـے
. . .

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢۳ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

 

 

بعضی آدم ها را .... نمی شود داشت ....
فقط می شود .... یک جور خاصی .... دوستشان داشت !
بعضی آدم ها اصلا برای این نیستند که برای تو باشند...
یا تو برای آن ها !...
اصلا به آخرش فکر نمی کنی ..
آنها برای اینند که دوستشان بداری ...
آن هم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشق !
یک جور خاصی دوست داشتن که اصلا هم کم نیست ...!
این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم
در کنج دلت تا ابد یک جور خاص ... دوست داشته خواهند شد ...!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٧ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

I wanna be with you my love...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

...و قاصدک ها هر روز بی خبر تر میمیرند...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٢ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

باور تلخ نبودنت...

تاوان کدامین اشتباه بود؟

تو گفتی بمان و من ماندم...

اکنون که تو رفته ای...

من در کوچه های تنهایی به انتظار برگشت تو به بی کسی

خود خیره شده ام...

و نمیدانم اخر چه خواهد شد...

میروی و من نگاهت میکنم...

تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو...

یک عمر برای گریستن وقت دارم...

 اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقیست...

                و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

 

باران روی بام راه می رفت
و من!
زیر لحاف خیس می شدم.
آن شب،
آتش شکاف برداشت.
و جوان ها که پشت آب
قد علم کرده بودند.
کوچک شدند.
شکسته،خبر داده بودند.
شبی مثل امشب،
شکوفا می شوی.
نشستم پای دلم
راجع به عشق هم صحبت شدیم
دمش گرم بود و آرام
خبر داد.
تو امشب آمدی بر بام
آن قدم های سترگ باران نبود.
تو بودی،
و من،
زیر احساس خودم،
خیس می خوردم،
با خجالت.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۸ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

نبض احساستو می گیرمو حالت خوش نیست

این دفعه نیت من خیره ، تو فالت خوش نیست

دارم میبازمت...

ای داد بیداد، خودم کردم که لعنت بر خودم باد...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٦ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

شاید دیگه نتونی تکیه کنی به شونم 

شاید دیگه نتونم کنارتو بمونم...

بی منو با من اما... مواظبه خودت باش

نشکنه بغض چشمات ... نزار بریزن اشکات...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٥ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

به صحرا شدم ، عشق باریده بود و زمین تر شده بود

چنان که پای به برف فرو شود ، به عشق فرو می شد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢۱ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

نمی خوام ساده بشم تو خط به خط چشم خسیم.... زندگیمو باز دوباره از سر خط

می نویسم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۳۱ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

                           وای نازنین مریم... باز دوباره صبح شد

من هنوز بیدارم ... کاش می خوابیدم تو رو خواب میدیم

خوشه ی غم توی دلم زده جونه...دونه به دونه دل نمیدونه چه کنه با این غم

وای نازنین مریم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢۸ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

تو به من خندیدی ....
و نمیدانستی  ....
من به چه دلهره از باغچه همسایه                 سیب را دزدیم .....
باغبان در پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک  ..........
و تو رفتی و هنوز .......
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گامهایت تکرار کنان
میدهد آزارم ........
و مناندیشه کنان                           غرق این پندارم .....
که چرا؟                     خانه کوچک ما ....
سیب نداشت  ........... .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱۳ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

لطفا پلک مرا بردار به ابرویم گره بزن تا دیگر اشتباهی خواب آمدنت را نبینم...

لعنتی هـَرچــه داشتــَم رو کـَردَمـ ! امــاتــو... اســیر نشــدی... سیــر شــدی!

دست هایت...
کجاست...
که کنار بزند...
دلتنگی ام را...

مـهـربـان کـه مـیـشـوی . . . دلـم بـیـشـتـر تـنـگ مـی شـود بـرایـت .

(ممنون حبیب جان)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

کاش خدا منو ببینه..ببینه چه گیج و خسته ام...

دستمو محکم بگیره... بگه که نترس من هستم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٤ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

دلت که می لرزید من با چشمام دیدم...

تو ذل تابستون چه قدر زمستونه...هوا گرفته نبود دلم گرفت اون شب...

به مادرم گفتم هنوز بارونه...

قطار رد شد و رفت ... مسافرا موندن

مسافرا که برن قطار می مونه...

تو برف و بارونی قطار قلب منه ...قلب شکسته ی من تو برف مدفونه

دونه به دونه غمی...ریل به ریل شبم

غم توی  خونه ی من هر شب و مهمونه...

بگو شب بخوابه من بیدارم...من شب و زنده نگه میدارم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

به تو باختم ...تو این بازی رو بردی ...تبریک

زیر و رو شدم ... به روتم نیاوردی... تبریک

بودن و نبودنم برای تو فرقی نداشت...

واسه  مرگ عاشقت غصه نخوردی... تبریک

مبارکه دلت باشه ... این همه بی احساسیات...

روز من تاریک شد... تبریک

شب من نزدیک شد... تبریک

جاده ی عاشقی ما مثله نور تاریک شد...تبریک...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

عاشقم کن تا بیوافتم...عشق کشف اتفاقه

وحشت از دوری ندارم... فاصله یعنی علاقه

من دلم قرص هنوزم با تو ا ی ماه هلالی

چشم شب روشن که حتی ابری هم باشی زلالی...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

دلم

پُر است

پُر پُر پُر

آنقدر که گاهی

اضافه اش از چشمانم میچکد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۱ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

بیاآغوشتو وا کن به روی دست های من

بیا هم گریه ی عاشق ؛ طلسم بغضمو بشکن

بزن سرمشق چشماتو... که  دفتر خشک و دل خیسه...

بذار این عاشق شاعر... یه شعر تازه بنویسه

بگیر از دست من داسو...بده او بوته ی یاسو

بیا برگردو برگردون به روزه اول احساسو

ببارید ابرها برمن که من محتاجه بارونم...

 من اینجا تشنه در قحطی نماز عشق می خونم...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۱ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

رفاقت با زمستون کار من نیست

نمی خوام خشک سالیمو ببینی

واست رو می کنم هر چی ندارم

شاید دستای خالیمو ببینی

مثله ابرها همش تبعید میشم

با هیج کوهی سر سازش ندارم

یه موجم که با دریا قهر کرده

بدون تو من آرامش ندارم

گمت کردم ولی غافل از اینکه

خدا با این بزرگی گم نمیشه

کسی که محو تصویر بهشته

دیگه بازیچه ی گندم نمیشه

دارم نابود میشم

دود میشم...

دلم هرشب یه داغ تازه داره

یه کاری کن دارم از بین میرم

آخه دلتنگی هم اندازه داره...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

به همین آسونی مثله افتادن برگ

به همین آرومی مثله خوابید نو مرگ

منو از یاد ببر، منو از یاد ببر...

جای این چشمای پرغم بارونی

جای این دل بستن به غمو ویرونی

منو از یاد ببر ، منو از یاد ببر

دست بکش از رویا

رفتنو باور کن...

هرچی گل آوردی

پیش روم پرپر کن...

منو از یاد ببر ، منو از یاد ببر...

من از اینجا میرم

تو ولی می مونی

خودتو باور کن ، بی منم می تونی...

منو از یاد ببر...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

از دلتنگیهایم که چون شبی بی پایان است چه بگویم؟....ای امید من بیا و جادوی سکوت را بشکن. تو را به آوای باران قسم،با اولین طلوع خورشید بیا !....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

در کوچه های سرد و نمناک شهر

گام هایم را مغرورانه بر پوسته ی تاریک شب می نهادم .

صدای جغد های شوم و ناله های بی کسی گوش هایم را می خراشید.

 حضور اشباهی را در لابه لای سنگ فرش ها و

 انتهای تاریک و غمبار هر کوچه مرا سخت آزرده می ساخت.

 نفس هایم سخت شده بود .

 قلبم به آرامیِ قدم هایم ناقوسش را به صدا وا می داشت .

 نمی دانستم در این نا کجا آباد تنهایی به کدامین امید چنگ زنم.

 به عقل و منطق و فلسفه؟!!

 در زمانه ای که شیری خردمند اسیر هوس های خرگوشِ بازیگوشی خواهد شد و

 منطق سلطانیِ خود را در بازیهای کودکانه ی ایام به حراج می گزارد!!

 یا به عشق و عاشقی؟!!

 لفظی که در کوچه های چشمک و عشوه و ناز به قرانی بیش نمی ارزد

 و خروار خروارش را فریب بر دوش می کشد.

 نمی دانم

 نمی دانم ...

 اما به امید شکوفه ی کوچک لب قرمزی که فردا صبح به خورشید سلام می کند

 دستور تپیدن را برای قلبم صادر خواهم کرد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

 

از من آزرده مشو،

میروم از خانه ی تو،

قبل رفتن تو بدان عاشق و بی تقصیرم،

تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست،

امر کن تا که بمیرم به خدا می میرم...


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

یادت هست؟

حرف های ناگفته ام را بخاطر داری؟

تو که می گفتی حتی وقتی جسم تو در کنارم نیست روحت اینجاست... کنار من..

تو که می گفتی همه چیز را می دانی... چرا دردم را هرگز نفهمیدی؟

رفیق نیمه راه من ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم.
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
پس ازِ یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...!!.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست

کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام

در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق

فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

 فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل

وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری  بیش این دنیا نـبود

من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من  چشمت و باز

از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

تو با من بودی از آغاز قصه

از اونجایی که تو دنیا نبودم

حساب با تو بودن نیست اما

می خوام ثابت کنم تنها نبودم

می خوام باور کنم این زندگی رو

می خوام تو قلب فردای تو جا شم

یه ذره فکر این روزهای من باش

می خوام یک عمر تو فکر تو باشه

فقط یک لحظه از فردا جدا شو

دوباره تو خیالت بچگی کن

حقیقت داره خوش بختی هنوزم

به لحظه با حقیقت زندگی کن...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٥ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

به ممتدترین نگاه تو خیره میشوم، خود را به امتداد نگاهت می آویزم، پلک بر هم میزنی، از چشمت می افتم میگویی دلت را بگیر از من، نگاهت را نیز، آنگاه در آخرین سقوطم، گوشه چشمت، یک مژه برای رهایی به من قرض میدهد، و من تا اوج نگاه تو بالا میروم، و باز تا سقوطی دیگر پشت پلکت به انتظار میمانم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

با مداد رنگی روزه آمدنت را نقاشی میکنم و جادهایه رفتنت را خط ختی! کسی برایه من نیست. بیا غلط هایه زندگیم را به من بگو و زیره اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثله دریایی مرا در بر میگیرد آنجا که تو هستی،مهیها هم نمیتوانند بییند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح میایی؟ کدام چمدن ماله تست؟ کدام دست ترا به من میرساند؟کدام رز ماله من میشوی؟بیا که درده دلم را فقط تو میفهمی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

براش بنویس دوستت دارم آخه می دونی آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن ولی یه نوشته , به این سادگیا پاک شدنی نیست . گرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده تره ولی تو بنویس .. تو ... بنویس

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

صبح زود بود

هوای سرد و سپیده دمی که به ناز از لای چین و واچین پرده در اتاق خود نمایی می کرد.

کتابم را می آورم و دفترم را باز می کنم ...گویا نوک مدادم شکسته است .

او از من میخواهد که بی پروا پر از احساس باشم

و

من میخواهم که بی پروا

به سویت بدوم وبرایت دست تکان دهم ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۳ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

می دانستی فاصله ی میان قلب منو تو را...

غبار عشق پوشانده؟؟!!

به دادم برس... من در این غبار گم شده ام...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٥ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

هیچگاه نفهمیدم,

آن چیست که در عمق چشمانت... احساس غربت می کند

اما حالا که دیگر نیستی ,

فهمیدم...

عشق پنهانیت را در قعر  چشمانت غرق می کردی ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٥ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

دل از من بردو روی از من نهان کرد....

خدایا! با که این بازی توان کرد؟...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٥ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

من با اشکهای نفیسم

روی سرنوشت خسیم,

آخرین نامه ی عمره عاشقم رو می نوسیم

حالا لحظه هام اسیرن... این ترانه تا قیامت

اعتراف ازم می گیره...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۳ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

دیگه دیره واسه موندن
دارم از پیش تو میرم
جدایی سهمه دستامه
که دستاتو نمی گیرم
تو این بارون تنهایی
دارم میرم خداحافظ
شده این قصه تقدیرم
چه دلگیرم خداحافظ
دیگه دیره دارم میرم
چقدر این لحظه ها سخته
جدایی از تو کابوسه
شبیه مرگ بی وقته
دارم تو ساحل چشمات
دیگه آهسته گم می شم
برام جایی تو دنیا نیست
تو اوجه قصه گم میشم
دیگه دیره دارم میرم
برام جایی تو دنیا نیست
به غیر از اشم تنهایی
تو چشمم چیزی پیدا نیست
باید باور کنم بی تو
شبیه مرگ تقدیرم
سکوت من پر از بغضه
دیگه دیره
دارم میرم...
خداحافظ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

واسه ی دیدن بارونه اشکام

دوباره خاطرهامو سوزوندم

آخه تو اینجا نبودی ببینی

چه جوری پای نگاه تو موندم

تو نبودی که  ببینی دلم رو

چه جوری عاشق عشق تو مونده

منی که بی تو یه لحظه نبودم

کی دله خاطره هاتو شکونده

میون رنگ عجیب نگاهت

یکمی فاصله مونده تا دریا

تا دل خسته نفس یه نفس شه

تو بیا واقعی شوخود رویا

واسه ی دیدنه ساحل چشمات

همه ی دارو ندارمو می دم

نمی دونم...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۱ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 
سالها میگذرد
از شب تلخ وداع
از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی
تو نمیدانستی
تو نمی فهمیدی
که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن
رفتی و از دل من روشنایی ها رفت
لیک بعد از ان شب
هر شبم را شمعی روشنی می بخشید
بر غمم می افزود
جای خالی تو را میدیدم
می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم
به وفای دل تو
و به خوش باوری این دل بیچاره خود
ناگهان یاد تو می افتادم
باز می لرزیدم
گریه سر می دادم
خواب می دیدم من که تو بر میگردی
تا سر انجام شبی سرد و بلند
اشک چشمان سیاهم خشکید
آتش عشق تو خا کستر شد
یاد تو در دل من پرپر شد
اندکی بعد گذشت
اینک این من...تنها...دستهایم سرد است
قدرتم نیست دگر...تا که شعری گویم
گر چه تنها هستم
نه به دنبال توام
نه تو را می جویم
حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب
کاش می دانستم عشق تو می گذرد
تو چه آسان گفتی دوستت دارم را
و چه آسان رفتی...
کاش می فهمیدی وسعت حرفت را
آه...افسوس چه سود
قصه ای بود و نبود
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٤ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 


خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق ِ پرواز مجازی ، بال های استعاری

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

آفتاب ِ زرد و غمگین ، پلّه های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری

رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :ـ
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ، صفحهء باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٤ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

دو روزه رفتی از پیشم

دو قرنه خسته و تنهام

دو سال انگار شده دوریت

چه قدر تاریک این شبهام

چه احساس بدی دارم

هوا روشن شده انگار

هنوز بیداره بیدارم

خواب به چشمام نمیاد

دلم صداتو بازمی خواد

لعنت به این ثانیه ها

آخه چه جور دلت میاد؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٧ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

پای پنجره نشستم

کوچه خاکستریه باز

زیر بارون

من چه دل تنگتم امروز

انگار از همون روزاس

حال و هوام رنگه تو

کوچه دل تنگه تو

دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره

چشمهای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره

این راهه دورم خبر از دل من که نداره

آروم ندارم

یه نشونه می خوام واسه قلبم

جز این نشونه

 واسه چیزی دخیل نمی بندم

این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره

هوای شهرو تو و بوی گلها

پیچیده تو اتاقم مثله خواب

داره بدجوری غریبی می کنه

آخه جز تو دردمو کی می دونه؟

دلم گرفته...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٧ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

دلسرد نشو از عشق...از بختی که خوابیده

افسانه ی ما روزی...دنیا رو تکون می ده

درهارو به روی بغض...با همدیگه می بندیم

یه روزی به امروز و...این فاصله می خندیم

عمری اگه باقی بود...فردا رو اگه دیدی

با شهرت این احساس...دنیا رو تکون می دی

دنیا رو تکون می دی...این جوری که دل بستی

این حرف کمی نیست که...ما عاشق هم هستیم

امروزو مدارا کن...لبخند بزن بازم

من این توی غمگینو...انگاری نمی شناسم

یه زندگی می ارزه...لبخند تو رو دیدن

وقتی که تو می خندی...دنیا رو بِهم می دن

لبخند بزن دنیا...این جوری نمی مونه

ما سهم همیم اینو...این فاصله می دونه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٧ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

عشق چیست که همه از آن میگویند؟

ع : عبرت زندگی

ش : شلاق زمانه

ق : قصاص روزگار

اما افسوس و صدافسوس که شلاق زمانه را خوردم

قصاص روزگار را کشیدم! اما عبرت نگرفتم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

خون داغ عشق در رگهای من جاریست باز

لب فرو بستن سکوت تلخ اجباریست باز

چند روزی میشود سودایی سودایی‌ام

در دل‌ شبهای من غوغای بیداریست باز

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

عشق عشق یعنی خلوت و راز و نیاز
عشق یعنی محبت و سوز و گداز
عشق یعنی سوز بی ماوای ساز
عشق یعنی نغمه ای از روی ناز
عشق یعنی کوی ایمان و امید
عشق یعنی یک بغل یاس سپید
عشق یعنی یک ترنم از یه یار
عشق یعنی سبزی باغ و بهار
عشق یعنی لحظه دیدار یار
عشق یعنی انتهای انتظار
عشق یعنی وعده بوس و کنار
عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار
عشق یعنی حس نرم اطلسی
عشق یعنی با خدا در بی کسی
عشق یعنی همکلام بی صدا
عشق یعنی بی نهایت تا خدا
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی یک تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر
عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی بندگ آزادگی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس کردی هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشانــــدم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسیـــــــد تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست

!

 

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست

!

 

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم

.

 

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم

!

 

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم

!

 

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۳ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

 

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

 

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

 

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

 

 

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

 

 

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

 

 

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

 

 

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

 

 

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

 

 

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

 

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۳ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

یکی بود یکی نبود
این جمله همیشه آغازگر قصه هایی بود که می شنیدم
ولی قصه من که آغاز شد
هیچکس نبود
نه من بودم و نه تو
من و تو همیشه دو نفر بودیم :
یکی بود، یکی نبود
تو همیشه نبود قصه و من
چه فرق می کرد که بی تو بودم یا نبودم؟
من وتو هیچ وقت ما نبودیم
قصه را بی هم آغاز کردیم
به این امید که شاید در فصلی از آن به هم برسیم
ولی تمام فصلها گذشت و به هم نرسیدیم
و قصه نا تمام ماند...
من و تو می توانستیم ما باشیم
ولی .........

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

 زنگ من روی موبایلت با بقیه فرق داشت،
ولی آهنگ زنگت رو موبایلم مثل بقیه بود !!
….
تو به خاطر اینکه بفهمی منم و من به خاطر اینکه فکر کنم تویی …!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

مثله خوشبختیه عاشق

ته قصه بمون پیشم

تو فانوس منی امشب

بری تاریک تر می شم

کجای آسمون صافه

نه این آغاز بی فرجام

نه موندن های بی حاصل

نه رفتن های بی هنگام

به امروز تو محتاجم

به حالی که تو میدونی

هوا بدجوری دلگیره

نرو بی چتر و بارونی...

بمونو آخر قصه

تو دنیای خیالم باش

بمونو روز و شب بامن

پناه ماه و سالم باش

من و تومثله هم عاشق

تو این دنیای بی دردیم

من از تو برنمی گردم

تو از من برنمی گردی...

به امروز تو محتاجم

به حالی که تو میدونی

هوا بدجوری دلگیره

نرو بی چتر و بارونی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

مرز تو و چشمام

روزی که پیدا شه

این مرز می تونه

مرز جهان باشه

هر روز احساسم

پیشه تو رو می شه

تا اسمتو می گم

دنیا شروع می شه

وقت پرستیدن

کی لایقت بوده؟

انقدر رویایی کی عاشقت بوده؟

دنیا خرابت شد

اینو به کی می گی؟

من عاشقت بودم

دنیارو چی می گی؟

مرز تو وچشمام

روزی که پیدا شه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

کنار بغض و دلسردی

تو بی اندازه همدردی

تو روزایی که می مردم

تو بامن زندگی کردی

تو از حرفام رنجیدی

ولی حالمو فهمیدی

تو اوج هق هقم بودم

به من لبخند بخشیدی

یک عمر فکر دریامو

تو این مرداب سرگردون

بهت رویامو می سپارم

بهم دریارو برگردون

تو برگشتیو لبخندت

از این غصه نجاتم داد

دعا کردم که برگردی

چه قدر زود

اتفاق افتاد...

یه عمر فکر دریامو

تو این مرداب سرگردون

بهت رویامو می سپارم

بهم دریارو برگردون

دریارو... بزگردون...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

باز هم دوباره دیدم ازم جدایی

باز خاطراتت واسم شده تداعی

مردم عزیزم از درد بی صدایی

وقتی نباشی

می میرم از تنهایی

بی تو هر شب قلبم می گیره

داره حسم بی تو میمره

هر گز دلم بدون عشقت توی اون خونه نمی ره

دلم تنگ تو می شه هر لحظه

بی تو...

می خوام باشم کنارت این روزا از نو

دلم تنگ تو میشه هر لحظه بی تو...

بی تو قلبم هر شب میگیره...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

شب از پنجره بهم زل زده

بمون ماه من

پناهم بده

پناهم بده که بارون میاد

که پرپر می شم تو دستای باد...

نترس از منو غروب نگام

یه کبریت بکش رو تاریکیها

روتاریکیها

بهم شک نکن اگرچه گمم

پناهم بده گل گندمم

تو این لحظه ای که ماتیم بهم

من از تلخیه تو ناراحتم

بگو چی شده که همراهمی

تو هم مثله من کمی مبهمی

پناهم بده اگه بی کسم

که از عمق شب به تو میرسم

پناهم بده که ناب آورم

مگه می شه که ازت بگذرم

بگذرم

ازت بگذرم

پناهم بده...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

دوست ندارم مثله همه از خدا بخوام

                            که توی زندگیت هیچ غمی نباشه،     

چراکه شادیها در کنار غمهاست که معنی پیدا می کنه و زیبا می شه.

تنها از خدا می خوام قدرت درک حضورش رو

توی لحظه های زندگی به همه ی مخلوقا تش عطا کنه،

که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکست مارو نداره...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

 

 

Let but the voice

Engender the string

While thou dost sing...

 

 ××× 

 

بگذار بیش از هر صدایی

نوای ساز بیاید و فرشته ها زاده شوند

هنگامی که تو می خوانی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم
موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا
کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست
با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم
میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم
هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
انقده رفتم و رفتم انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست
هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه
اگه مردم تو بدون چه کسی وارثه شه .

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

 

چگونه فراموشت کنم تو را...

 

که از خرابه های هرزگی به قصر سپید عشق هدایتم کردی

و عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی

آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی

و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی

و با صداقت عاشه انه ات دلش را به درد آوردی

چگونه فراموشت کنم تو را.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

در خیال من بمان ، اما خودت برو ، آنکه در رویای من است مرا دوست دارد ، نه تو !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

امشب تموم خاطراتو دوره کردم

برگشتمو باز اون شبهارو دوره کردم

برگشتمو دیدم هنوزم فرصتی هست

اینجا کنار یاد تو امنیتی هست...

بی تو برای زندگی انگیزه ای نیست

بی تو واسه دیوونگی انگیزه ای نیست

یک شب تو از این خونه رفتی

داغ دیدم

حالا ولی هر شب تو رو از دست می دم

انگیزه ای بی تو واسه دیوونگی نیست

اینجا ببین جایی برای زندگی نیست

بی تو برای زندگی انگیزه ای نیست...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٧ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

با تو ام ای دیوونه دل

بسه دیگه بونه نگیر

نگاهی کن به آینه

ببین شدی یه قلب پیر

از هیچکسی چیزی نخواه

نترس از این که بی کسی

غرق سعادتم بدون

همین اینکه مونده نفسی

گذشته و می گذره

این عادت زندگیه

تنها که نیستی با منی 

تازم اگه باشی چیه؟

بدون توی سینه ی من

تا من صبورم جا داری

ما هم خوشی به عالمی که با غماتو ما داریم...

توقعا رو کم کنو

قلب هارو آزاده بذار

هر کسی ماله خودشه

اینو به خاطر بسپار

اگه که عاشقی تو عشق

روزه ی خاموشی بگیر

گلایهاتو کم بکن

با زخم عاشقی بمیر...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٧ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

بد عادت کردی چشمامو

از اون وقتی که اینحایی

تو و آرامش چشمات با این لبخند رویایی

همه حرفا همه شعرا بی تو تصویری از دردن

چشمات معیار زیبایی روتو قلبم عوض کردن

کسی مثله منه عاشق به احساس مومن نیست

می خوام افسانه شم با تو می دونم غیر ممکن نیست

تو رو از وقتی که دیدم  چشمامو رو همه بستم

همه عالم می دونن که به چشمای تو وابستم

دیگه قلبم با آهنگ نفس های تو مأنوسه

تو که می خندی انگاری خوشبختی منو می بوسه

بد عادت کردی چشمامو ته این قصه پیدا نیست

تو انقدر خوبی که  جز تو به چشمم هیچی زیبا نیست

واسه تو من کمم آره

تو حقت بیشتر از ایناست

ولی زیبایی مهتاب

توی نگاه شب پیداست

آره تو از چشمام خوندی

چه قدر از دلهره خسته ام...

دیگه قلبم با آهنگ نفس های تو مأنوسه

تو که می خندی انگاری خوشبختی منو می بوسه...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٤ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

چه قدر خوبی تو چشمای تو هستو

چه قدر ساده می شه دل به تو بستو

چه قدر خوشبتیواسه من میاری

با تو میشه توی فصله بهای

عاشقی کرد آره

عاشقی کرد

با تو دنیای من میشه بهشت

با تو می شه تومومه سر نوشت

با تو می شه که تا بی نهایت

با تو میشه با یه خیال راحت

عاشقی کرد آره

عاشقی کرد

به خاطر تو از یه دنیا دل کندم

بدون به عشق تو  همیشه پا بندم

من از این عاشقی دست بر نمی دارم

می میرم  واسه تو از بس دوست دارم

بخاطر تو از دلواپسی دورم

تو هستی پیشمو از بی کسی دورم

بخاطر از تو دلخوشی لبریزم

دارم زندگیمو پای تو میرزم

ازت دست بر نمی دارم

از بس که دوست دارم...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٤ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

خیلی وقته دلم می خواد بگم دوست دارم

بگم دوست دارم

از تو  چشمای من بخون که من تورو دارم

فقط تو رو دارم

بی تو کم میارم

نیبنم غم و اشک تو چشمات

نبینم داره می لرزه دستات

نبینم ترسو توی نفسهات

ببین دوست دارم

منم مثله تو با خودم تنهام

منم خستم از تموم دنیام

منم سخت می گذره همه شبهام

ببین دوست دارم

دوست دارم وقتی که چشماتو می بندی

با من به دردای این دنیا می خندی

آروم می شم بگی از غمات دل کندی

بیا به هم بگیم دوست دارم

دوست دارم من اون چشمای قشنگتو

دارم واست می خونم این آهنگتو

هر چی می خوای بگو از دل تنگتو

بیا به هم بگیم دوست دارم...

آره دوست دارم...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٤ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

باور کن واسه تو که بی تابم من

باور کن واسه چشماته بی خوابم من

باور کن که به داشتنت می بالم من

باور کن...

جونمی ؛ عمرمی ؛ قلبمی ٰ؛ نفسی

بمونو تنهام نذار تو این بی کسی

می دونم

می دونی

عاشق چشماتم

باور کن بدجوری غرق نگاتم

از عشقت دیوونم

قدر تو می دونم پیش تو می مونم

حسه تو می خونم

از اینکه پیشمی از خدا ممنونم

باور کن عشق من

با تو می مونم

باور کن تپش تند تند قلبمو

باور کن سردیه دستای خستمو

باور کن تا آخرش من پات هستمو

باور کن...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٤ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

هر جا چراغی روشنه

                          از ترس تنها بودنه...

ای ترس تنهایی من

                          اینجا چراغی روشنه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٤ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

 

حرف که می زنی

من از هراس طوفان

زل می زنم به میز

به زیر سیگاری

به خودکار

تا باد مرا نبرد به آسمان

لبخند که میزنی

من

زل می زنم به دست هایت

به ساعت مچی طلایت

به آستین پیراهنت

تا فرو نروم در زمین

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای

در کلمه ای انگار

در عین

در شین

در قاف

در نقطه ها...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٤ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

 

چه قدر این لحظه هایی که حواست نیست نفس گیره

همینطور پیش بری یه روز همه چیمون به باد می ره

حواست نیست به رویایی که داره از هم می پاشه

بذار این زندگی یک روز شبیه زندگی باشه...

یکم جاتو عوض کن که شاید بهتر منو دیدی

خودتو جای من فرض کن شاید حالمو فهمیدی

بذار محدود بشم باتو یه چیزایی که دوست دارم

من از هر چیزی غیر از تو به حد مرگ بیزارم...

بذار این زندگی باتو از این حال و هوا دور شه

دلم خوش باشه که زندم دلم یه ذره مغرور شه

شبا از فرط تنهایی به دلتنگی گرفتارم

روزا هم غرق تشویشم..

عجب روز و شبی دارم...

دارم از زندگی می گم

نه یه سالو نه یه هفته...

می ترسم روزی برگردی که هستیمون به باد رفته

یکم جاتو عوض کن...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٩ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

وقتی چیکه چیکه اشکات روی گونت می ریزه….. وقتی می گردی اونی رو پیدا کنی که می خوای … بعد یه لحظه خودتم گم می کنی وقتی می خوای بخندی اما اشک امانتو بریده .… وقتی می خوای گریه کنی اما غرور بهت اجازه نمی ده .…اونوقته که تازه می فهمی بغضت داره داغونت می کنه….. اونوقته که می فهمی کسانی رو کم داری … اونوقته که می فهمی هر کسی رو رها کردن راحت نیست ….. آره خودتم اینو خوب میدونی که اگه صداقت رو قبول نکنی خدا بهت پشت می کنه…… وقتی نمی دونی برای آروم شدنت باید چیکار کنی ….. وقتی هنوز تو لحظه هات صدای نفس های ؟ جاری ….. اون زمان که اشک از چشمات حلقه حلقه پایین میاد ؛ اون زمان که دل اشک هم شکسته ؛ مثه دل تو !!! آروم که چشاتو ببندی ؟ می بینی همون گوشه ی متروکه ی ذهنت که رهام کردی به امید خدا و خودت راه افتادی تا به آسمون برسی …. خودت راه افتادی تا سفر رو به پایان برسونی…. بدوون ؟ ...بدون پاهای ؟.... اما بین سفر احساس کردی که یه چیزی کم داری … برگشتی که ؟ با خودت ببری !!! ؛ حالا … حالا … اون دیگه نیست … اون دیگه وجود نداره.. دیگه حرفی ندارم ….

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٩ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

حس خوبی است ! دیدن و بودن تمام آنهایی که دوستشان داری . آنان که از آغاز گرمای نفسهاشان تلخی هایت را زدود و بارها چیدن خوشه ی بشارت را با سر انگشتان مهربانشان نظاره کردی ...
چه نعمتی است اینجا قدم زدن و سر مستانه از درد خویشتن رهایی یافتن و اندکی آسوده گشتن . اینجا می شود غبار را زدود . خاک عکسهای کهنه را تکاند . انار های سرخ را دانه کرد و گلپر پاشید . پرده ی خاطرات را تکانی داد و از پیله ی تنهایی بیرون خزید . می شود نگاه کرد و به شمار انگشتان دست نفس کشید بی درد ، بی بغض ، بی شک ....
اینجا می شود خانه کرد . آذین بست و خوش پوشید . سیب سرخ آورد و کمی اشتیاق !
می شود گوش داد و صدای گام های مسافر را شنید .
در بگشا !
اینجا می شود میزبان شد عابران پر امید را ....

همین ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٩ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

خسته شدم از کوچه و پس کوچه‌ها، همش کوچه، هی می‌دوم، هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشده‌های من، انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم می‌گردم، خودم هم که نباشم باز میدوم کوچه‌های بن بست، مارپیچ‌هایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمی‌شود
همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچه‌ها تنگ و گشاد می‌شدند، باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک می‌شد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمی‌کردم، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود.
توی یکی از پیچ‌ها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته‌ بود، ترس را خیلی کم احساس کرده‌ام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچه‌ها ترسیدم.
بالاخره انتهای کوچه‌ای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم، سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم می‌بارید، چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشده‌ام برگشتم بالای سرم را نگاه کردم، کوچه‌ها، سقف داشتند...
پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده‌ بودم بلند تر از جاهای دیگربود و روبرویم پله‌های پهنی بود که پایین می‌رفت، زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت از پله‌ها می‌آمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله می‌آمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت.
مرد لحظه‌ای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد...
و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت می‌رفت و مرد پشت سر او با چتر.
آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پله‌ها پایین رفتم...
کف زمین پر از آب بود و کمی گل‌آلود، توجهی نکردم و باز دویدم، سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم هی صدایش می‌زدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی، زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٩ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

دلم می خواهد...

در آرامش آغوشت ...

طولانی بمیرم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

مرور می کنم

خاطراتمان را...

اما مگر...

کپی برابر اصل میشود؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

آغوشی که برای تو گشودم...

زانو هایم را بغل کرد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

دست به سر می کنم ثانیه ها را...

کاش آن اتفاق تو باشی...

میان آمدن و رفتن مانده ام...

بی تو ،

نه پای رفتن است

و نه ،

حوصله ای برای ماندن

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

چه قدر سخت است که بدانی چه می خواهی بگویی

ولی  دیگر کسی نباشد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

یادگاری دو نفرگی هایمان

همین کابوس های شبانه است...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

تمام فنجان های قهوه دروغ می گفتند...

تو بر نمی گردی...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۱ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

یه "فنجان خالی"...؟

را که نگاه می کنم

گلویم بخاطر چایی هایی

...

که با تو نخورده ام چقدر می سوزد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۱ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

گاهی وجود تو را کنار خودم احساس میکنم

اما

چقدر دلخوشی خوابها کم است

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۱ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |


هر کاری که می کنیم بی سرانجام است لعنت
هر راهی که می رویم منتهی به دام است لعنت
برسردر عشق و دوستی باید حک کرد/ بر هر چی رفیق بی مرام است لعنت . .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٦ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

ای خدا این دل کویر است محتاج بارانیم هنوز
برآورده شدن این آرزو را ازتو خواهانیم هنوز
چی بگوییم از عشق یار و رحمت بی وصف تو
که ایستاده به روی خط پایان و از امیدوارانیم هنوز . . .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٥ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

در این دور و زمانه دل هر کس دل نیست
کاسه ی سفالی محبت ها از گل نیست
نمی دانستم جنس دل ها تمام از سنگ است
واسه قلب شیشه ای جایی در این منزل نیست . . .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

کاش این قلب کثیف و بدرنگ تو از این همه دوز و کلک ها لک نبود
کاش این قلب پر از نیرنگ تو جای هیچ گونه دروغ و شک نبود
کاش از بی مهری روی قلب سنگ تو واژه ای به اسم خیانت حک نبود . . .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |

دل دیوونه ی ما با این صحبت ها شاد نمیشه
یک دم از غم دوری تو آزاد نمیشه
سکوت غوغا میکنددردل ماتم زده ی ما
شکستن این بغض سنگین جز به دست فریاد نمیشه . .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |


خدایا دل به عشق یار لرزید و سفره ی دل باز شد
وجود پاک تو نیز در اون بالا محرم این راز شد
ما به لطف بیکرانت دل بسته ایم و شک را دک کرده ایم
خدایا یا علی گفتیم شاید عشق آغاز شد . . .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |


دیگر پر شده کاسه ی صبرم در این دنیای فانی
با این سرنوشت سرکش و این همه غم های جانی
ای خدا اگر صد بار مرا از خود برانی یا که نه اگر فقط یک بار مرا از خود بدانی
دعوتت را با تمام دل خود لبیک گویم آنی . . .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |


دل من یاد دریا می کند گاهی
به فکر ساحل فردا می کند گاهی
برای دور افتادن ز غم ها گریه در
روزها و شبها می کند گاهی . . .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط Najla نظرات () |


خیلی وقته چشمهایم از فکر تو بارانیست
سال هاست دریای دلم از عشق تو طوفانیست
دیگر کاسه صبرم شده لبریز از درد بی تو بودن
خدایا انتظار دیدن یار چقدر طولانیست . . .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

چیزی به آخر دست های تو نیست...

این جاده ی شلوغ یک جا

تمام می شود...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

شنبه ها می گویی : دوستم داری

یکشنبه ها :تهمت می زنی

دوشنبه ها : قهر می کنی

سه شنبه ها : فکر می کنی

چهار شنبه ها : می فهمی

پنجشنبه ها  : می بخشمت

جمعه ها : فراموش می کنم

...

این برنامه  هر هفته کلاس عشق ماست...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۳ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |

تو را به هزارو یک دلیل

که خودم هم هنوز نمی دانم

عاشقانه دوست دارم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۳ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط Najla نظرات () |


Design By : Night Skin